فروردین
عاشق دعای عیدم "یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا باحسن الحال" تو این لحظه دوست دارم برا خونوادم برا همه مردم دنیا دعا کنم حیف و صد حیف که اخبار رو که میبینی پر شده از خبر ترور و بمب و جنگ و کشتار انشالله که امسال سال امنیت برا همه خونواده ها باشه.
امسال سال تحویل با حضور پرهام قشنگتر از هر سال دیگه ای بود اولین عید اولین بهار برا پرهام. دیدو بازدید عید فرصتی شد که پرهام خیلی ها رو که ندیده بود ببینه و اجتماعی تر بشه و کلی هم عیدی بگیره. 
عکسهایی از دید و بازدیدهای عید:
آتوسا دختر عموی خوشگل پرهام



پرهام و شایان پسر عمه مهربون و شیطون پرهام، حیف که عکس دوتایی شایان و پرهام همشون تار افتادن نتونستم بذارم.



مهسای نازم دختر دوست مامان مریم


کنار رود ارس




بلوز پرهام رو دراوردم و موهاش اینجوری فشن نامرتب شده



و









چند روز مونده به 13 تصمیم گرفتیم یه سفر دو سه روزه بریم و 13 مرند باشیم فکر کردیم تو تعطیلات عید بهترین گزینه تهرانه،رفتنی تو راه کل مسیر بارونی بود و پرهام یه کوچولو حوصله اش سر رفته بود برگشتنی هم چون نگران برفی بودن راه بودیم یه روز دیرتر راه افتادیم 13 ام رو تو جاده بدر کردیم.
اولین سفر پرهام پایتخت شد و اولین هتلش هم هتل کوثر، به خاطر پرهام و یه کوچولو سردی هوا مجبور بودیم بیشتر از 3-4 ساعت بیرون نباشیم خیلی نتونستیم شهر رو بگردیم ولی خوبیش این بود که اخلاق سفر پرهام دستمون اومد انصافا هم پسرم خوب همکاری کرد. با اون لبخند دائمی اش حسابی دلبری میکرد هر جا میرفتیم هر وقت بغلی بود هر لحظه میدیدی که یکی از پشت داره باهاش حرف میزنه.
توی تعطیلات پرهام بابایی بود بابایی تر شد تا بابایی بود دیگه بغل مامان تعطیل بود
بهش میگفتم ای آدم فروش تعطیلات که تموم شد این مامان هست که برات میمونه.




هرشب پسرم حموم داشت و تو وان حسابی شیطنت میکرد






کاخ گلستان


شهر گردی

تو برج میلاد دو آقا که اینجوری خودشون رو رونگ کرده بودن و مجسمه می شدن جالب بود.

و اخرین روز تعطیلات سولماز دوستم یه کار خیلی خوبی کرده بود و دوستای دوره فوق لیسانس رو برا تولد آرتین گلم دعوت کرده بود که حسابی خوش گذشت من از پسرم با دوربین خاله فریبا عکس گرفتم هنوز عکس هاش رو نگرفتم این دوتا عکس رو از وبلاگ آرتاجونم ورداشتم.


و سی ام فروردین مامان و پسر راهی آرایشگاه شدیم تا پسرم بری اولین بار موهای خوشگلش رو اصلاح کنه تو مسیر تو کالسکه نشسته بود و با دقت اطرافیان رو نگاه میکرد خیلی ها تو مسیر با لبخند باهاش حرف میزدن و پرهام هم با لبخند جواب میداد یه دختر دبیرستانی هم اومد و بوسش کرد. آرایشگر میگفت والله من همچین بچه ای ندیدم بجای گریه حالا میخنده بعضی وقتا پرهام حسابی آدم فروش میشه رفته بود بغل آرایشگر و دیگه نمی اومد بغلم.
خلاصه فروردین ماه به خیر و خوشی گذشت تو این ماه پرهام بالاخره تونست بشینه. دو تا مرواریدهاش رو درآورد اول یکی پایینی و بعد یکی بالایی کناریهاشونم تو راهن دارن میزنن بیرون براش پماد kin.baby زدیم لثه اش رو بی حس میکرد خدا رو شکر خیلی اذیت نشد. اجتماعی تر شده، به چیزای ریز دقت میکنه (مثلا معمولا با دگمه لباس بازی میکنه) اون روز یه مورچه خیلی ریز رو فرش بود که به زور دیده میشد دیدم پرهام داره با انگشتش له اش میکنه
و بزرگترین نگرانی من رفع شد به سختی می تونست غذا رو قورت بده معمولا بالا می آورد مجبور بودم همه چی رو تو مخلوط کن بریزم دو هفته ای میشه که استاد بلعیدن شده خدا رو صدمرتبه شکر. تازگی ها عاشق چرخ ماشین و فرمان ماشین باباش شده، گاهی انقدر عمیق مشغول بازی با چرخ ماشین میشه که هر چقدرم صداش میکنی محل نمیذاره



آخرین روز فروردین روز مادر و روز زن بود ملوسکم امسال با حضور شیرینت این افتخار رو به من دادی که مادرت باشم. بابا جون دست گلش درد نکنه 

به همراه کادوش
دوتا شاخه گل گرفته بود یکی اش از طرف تو بود عزیز دلم. برا روز تولدمم از طرف تو برام گل گرفته بود دوستون دارم







فروردین
